تبليغاتX
از آلامتو-کشور طلوع خورشید
بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه که بدان می نگری
 گاهی دلم برای خودم تنگ میشود . آری

دارد فراموشم می شود که کی بوده ام و چه کارهایی را دوست داشته ام. تمام حافظه ام لبریز عشقی ست که شدیدا ازو دور مانده ام ، عشقی که این اجبار احمقانه ی زندگی ازو دورم کرده است ، می ترسم ازینکه برای چند وقت دیگر غبار فراموشی چهره ی عشقم و دلبستگی ام را بپوشاند . زندگی بازی احمقانه ایست .

تنهایی غریبی این اطراف جریان دارد . یک تنهایی احمقانه که منی که همیشه تنهایی را دوست داشته ام از آن متنفرم . عاصی شده ام و شدیدا پرخاشگر ، می ترسم این احساس برای همیشه با من بماند، این کوهستان ساکت و این سد نیمه کاره و این آدم هایی که هرگز گذرشان به اینجا نمی افتد ، دارم متوهم می شوم ، کسی نیست که با او حرف بزنم و دستان همزادم خیلی دورتر از من توی یک شهر شلوغ سردسیری برای گرم شدن تنها به جیب پالتوی پشمی اش پناه می برد ، شاید آهسته آهسته گرمی دستهام از حافظه ی لطافت دخترانه ی دستانش پاک شود ، شاید همین الآن ته مانده ی حافظه اش هم خالی شده باشد .

حق دارد اگر هم فراموشش شود . من ساعت ها به منظره ی سد و کوهستان خیره می مانم . من یک سربازم که همه ی زندگی ام لای انگشتان خشکم منجمد شده است . من یک سرباز کاملم! 
|+| نوشته شده توسط ع-وریا در یکشنبه هجدهم دی 1390  |
 رشته ای بر گردنم افکنده دوست/می کشد هرجا که خاطرخواه اوست
همیشه تنهایی خوب است ،مگر آنکه کسی که همیشه می خواهی اش توی همان شهری باشد که تازه همین امروز رسیده ای. مهم نیست این امروز الآن باشد یا هفته ی قبل یا یک سال قبل یا فقط یک خیال عاشقانه که همیشه دوست داشتی تجربه اش کنی ، مهم این است که توی یک گوشه ی این مغز گندیده حفظش کرده ای و هر روز چشمانت را می بندی و دوباره و دوباره و دوباره تجربه اش می کنی، دستش را می گیری ، قدم به قدم کنارش راه می روی و تنهایی همیشگی ات را با آن کسی که دوستش داری تقسیم می کنی،با او هر جایی که دوست داشته باشد می روی و او همیشه تن ظریفش را به تو می چسباند تا توی این سرمایی که من همیشه دوستش داشته ام گرم شود – آخر خاطره ی من پاییز یک شهر سرد بود که اتفاق افتاد.تابستان هم که باشد باز سرد است و همین سرد بودنش خوب است – و من همه ی حجم مخم را در اختیار خاطرات عاشقانه ام می گذارم و همیشه چشمانم را می بندم و خاطراتم را دوباره تجربه می کنم و گاهی شعری هم می گویم مثل این آخرین شعرم:

 

سرد بود

دریچه ی دنیایم را بستم

دست هایت،

به تاریکی دنیایم تابید

 

همیشه بدترین اتفاق این است که از شهری که در آن تنها نیستی بروی و به این فکر کنی که باز کی برمی گردی تا تنهاییت دو نفره باشد...

|+| نوشته شده توسط ع-وریا در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389  |
 هیچ چیز احمقانه تر از این نیست...
این چه گوارای اتاق من هم همیشه در حال سیگار کشیدن است آن هم یک سیگار برگ کوبایی خوشگل که انگار قصد تمام شدن ندارد ،دود هم نمی کند،من را هم هیچوقت تماشا نمی کند. همیشه زل می زند به کتابخانه ام ،خوب هر کسی یک جور ی زندگی می کند دیگر،این چه گوارای اتاق من هم اینجوری زندگی می کند.

من هم یک جوری زندگی می کنم که مخصوصا مختص خودم است ،احمقانه ی احمقانه.مثلا سه روز است که می خواهم برگردم سنندج اما همش عین این بلاتکلیف های عصر جدید که بهشان بچه سوسول می گویند نشستم ور دل مادرم.آخر می ترسم اگر بروم دلش برایم تنگ شود ، غصه دار شود!!!آخر مادرها همیشه غصه دار میشوند.آخر مادرها همیشه خوبند.

این روزها خیلی شادم،به طرز احمقانه ای شادم مثل اینها که می نشینند به یک کرم خاکی ده سانتی با یک لبخند مادرانه نیم ساعت زل می زنند انگار به یک توله سگ خوشگل مامانی نگاه می کنند!!!یا آنهایی که منتظرند آسمان توی چشمانشان تخم بگذارد ولی لیاقت آن را هم ندارند که یک کلاغ توی دهنشان بریند.اصلا هیچکس لیاقت هیچ چیز را ندارد.هیچ کس اینجا شبیه خودش نیست.من هم شبیه خودم نیستم.اصلا چرا باید شاد باشم آن هم تا این حد.همه چیز احمقانه است ،همه چیز.هیچ چیز سر جای خودش نیست حتی این چه گوارای اتاق من هم که سی چهل سال پیش مرده نباید اینجا توی این اتاق اینقدر احمقانه سیگاری بکشد که هیچوقت تمام نشود و دود هم نکند ،آه من میمیرم برای سیگاری که هیچوقت تمام نشود و دود هم نکند.اصلا اگر من بمیرم کسی میاید توی آرژانتین عکسم را  قاب کند بزند به دیوار و من توی عکسم سیگار بکشم و سیگارم دود نکند و تمام هم نشود مثل این سیگار های "زر" که ایلام روشنشان می کنی سر ورودی کرمانشاه تمام می شوند ؟آخر سگ هم ازین سیگار ها نمیکشد من چرا باید توی یک قاب عکس سی چهل ساله یک سیگار زر بکشم  که هیچوقت تمام نشود و هیچوقت دود هم نکند؟!آه من به طرز احمقانه ای شادم و به طرز احمقانه ای حالم از هر چه چیز احمقانه ی دنیاست به هم می خورد مثل این جنگهای همیشگی آدم ها که انگار سر تمام شدن ندارند .مثل این انرژی هسته ای ،مثل این مجمع عمومی،مثل من که دائم با آنکه باید خوب باشم خوبم.هیچ چیز مثل خودش نیست.شما هم مثل خودتان نباشید راحت ترید.آه اگر من سی چهل سال دیگر توی یک قاب لعنتی آرژانتینی یک سیگار زر ایرانی بکشم که هیچوقت تمام نشود و هیچوقت دود نکند چه چیز این دنیای احمقانه احمقانه تر می شود؟حتی چه گوارا هم احمقانه ترش نکرد.من هم  نمی کنم.

 

این هم آخرین شعر من:

 

سرد است

 شبها

این حوالی،غیر از من

پرسه گاه کسی نیست

حتی خدا

بیکار تنهایی ما نیست

بیا

جمع تر میخوابم

کارتنم را

دو نفره تن خواهیم کرد.

 

پ.ن:کلا حوصله ی بروز کردن ندارم.دیشب اومدم یه سر زدم دلم تنگ شد گفتم به روز کنم.

بیدار باشید

 

|+| نوشته شده توسط ع-وریا در سه شنبه ششم مهر 1389  |
 اینجا جای من نیست...

من هیچکس نیستم .برای زندگی ام دلیل کم دارم.خوب آدم باید صادق باشد"من کم آورده ام"همین است که هست.کم آورده ام .همه ی آدم ها کم می آورند .من هم آدمم دیگر.زندگی ام بوی تکرار گرفته و به هیچ نحوی نمی توانم از شرش خلاص شوم.گاهی اوقات از یک راه دیگر به خانه بر می گردم. گاهی اوقات عقب عقب دستشویی می روم تا آنجایی که کارش را بلد است راحت تر کارش را بکند. گاهی اوقات هم می خندم البته فکر کنم از حالت طبیعی بیشتر باشد.اما اینها هیچکدام دردی را دوا نمی کنند.من هیچ جای زندگی ام طبیعی نیست اصلا من غیر طبیعی ام البته فکر نکنید که گوشم روی شکمم است یا یک چشم دارم یا زامبی هستم نه. فقط غیر طبیعی ام.

12 اسفند تولدم بود و مادرم  غروب یازدهم به من تبریک گفت تا اولین نفر باشد! چه فرقی می کند کی اول تبریک گفته باشد. چه فرقی می کند که اصلا کسی تبریک گفته باشد.

این روزها همه الافند شما چطور.؟!دیشب چارشنبه سوری بود فکر کنم شب خوبی بود .

ما آدم ها کارهای عجیب و غریبی می کنیم .امروز چارشنبه است آنوقت دیشب چار شنبه سوری بود.دیروز سه شنبه بود ولی شبش چارشنبه سوری بود.آدم توی کار این آدم ها میماند.آدمند دیگر بیچاره ها!!!

این هم یک شعر از خودم:

 

این هاج و واج

                    قرمز و

                              سبز و

                                         زرد

زندگی اش را زیر و رو می کرد

و شکفتگی گل هایش را

خاکستری دود و بوق و خیابان

می پلاسید.

 

و افکارش لبریز سرخی بود

که هرگز سبز نشد...

 

 

این روزها همه لباس نو می خرند نمی دانم چرا حتما باید بخرند دیگر!!!

لباس می خریم تا تمام روز تنمان  کنیم تا با ما باشند.

 لباس هایمان می خندند،متشخص می شوند،جلف می شوند و اصلا این لباس ها گشادمان کرده اند.با لباس می خندیم و گریه می کنیم .با پیراهن عوض می شویم با جوراب بو می گیریم وبا شلوار خشتکمان پاره می شود.

 

پ.ن:  خیر سرم گفتم از سنندج دیر تر برگردم که  خانه تکانی تمام شده باشد .حالا که برگشتم  خانه اصلا شبیه جایی نیست که تکانده شده باشد. فکر می کنم پرده ها و شیشه ها را من باید تمیز کنم.

پ.ن: باور بفرمایید نمیتونستم وارد بخش مدیریت وبلاگم بشم و الا خیلی پیشتر ازینها یه حرکتی میکردیم که لا اقل باشیم.

پ.ن: این مطلبو روز چارشنبه ی آخر سال نوشتم که به روز کنم که وبلاگم مشکلید.حالام همونجوری میذارمش.خوووووووووووووووووووبه؟؟؟؟

 

بعد از پ.ن: راستی سال نو شدیدا مبارک البته پیشاپیش

یه شعر از استاد جلیل صفربیگی میذارم:

 

من نام کسی نخوانده ام الا تو

با هیچ کسی نمانده ام الا تو

عید آمد و من خانه تکانی کردم

از دل همه را تکانده ام الا تو

 

|+| نوشته شده توسط ع-وریا در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388  |
 کسی که مثل هیچکس نیستم به خدا !!!

این روزها الکی الکی می خندم .دلم دنبال کسی نیست،چشمانم هم دست کمی از دلم ندارند فقط گاهی لگامشان از دستم در می رود آخر بعضی ها زیادی خوشگلند ،زیادی لوندند.

راه می روم و می نشینم و می خوابم و باز هم راه می روم و باز تکرار می شوم بعد بعضی از اینها که فکر می کنند زیادی می دانند می گویند زندگی دکمه ی برگشت ندارد و برایsony تبلیغ می کنند،من نه sony دارم،نه می خواهم داشته باشم نه اصلا اتفاق خاصی در زندگی ام می افتد که از آن فیلم برداری کنم که بخواهم یک دوربین خوشگل sony بخرم.

دراز کشیده ام روی زمین و مینویسم و هی این فرش لعنتی به چشمم می خورد.یک فرش کرم رنگ با گل های قهوه ای که هیچ حسی را تداعی نمیکند،آخر فرش چرا باید کرمی باشد؟ فرش هم فرش های قدیم با آن رنگ های تند و سراسر گلهای ریز ،این فرش اتاق من بیشتر شبیه چمن زمین فوتبال پایین خانه مان است که فقط اسمش چمن است ،در هر بیست متر مربعش یک ذره چمن به ابعاد 10*10 سانتی متر قلوپ از زمین زده بیرون  و اصلا گردن آدم را می شکند. فرش اینجا هم همینجوری ست،چهار دانه گل توی آن کاشته اند آنوقت انتظار دارند آدم شعر های سیاسی نگوید ،شعر های غمگین نگوید،بیشتر از 5دقیقه دستشویی نباشد،انتظار دارند آدم یبس نشود و هزار مشکل داخلی پیدا نکند و می گویند تو چرا همیشه توی شعر هایت سقوط می کنی؟ خوب چهار دانه گل بیشتر بکارید تا افکارمان خاکی نشود.حتی این کامپیوتر های خرکار هم وقتی که خاک می گیرند هیچشان کار نمی کند.آن وقت انتظار دارند مغز ما کار کند و ابتکار به خرج بدهیم و فیل هوا کنیم و در مورد نظریه ی نسبیت اظهار نظر بنماییم و چرخ مملکت را بگردانیم.

من زیادی می خندم از خودم خسته شده ام ،من زیادی می خندم.

باید کمی بخوابم،دیگر هیچ نمانده جز خواب ،شاید"کسی که مثل هیچکس نیست" به خواب من هم آمد و من "کسی که مثل هیچکس نیست 2" را نوشتم و معروف شدم و شاید چند سال دیگر یک "کسی که مثل هیچکس نیست " دیگر بیاید وپپسی ها را قسمت کند و هر چه را که باد کرده باشد را قسمت کند ،اما اینبار فقط بین خودشان قسمت نکند ،بین همه قسمت کند و سهم ما را هم بدهد.ولی نه ؛ "کسی که مثل هیچکس نیست "وقتی که میاید همیشه اولش خوب است و بعد مثل همه می شود و همه چیز را بین خودشان تقسیم می کند نه بین ما ، نه بین همه،همان بهتر که "کسی که مثل هیچکس نیست"اصلا نیاید و هیچ چیزی را قسمت نکند تا ما هم دلمان را خوش نکنیم .

اصلا نخوابم بهتر است از اینکه متوهم شوم و خواب های رنگارنگ دروغی ببینم.

من خودم شبیه هیچکس نیستم...

 

ویک شعر از خودم:

 

بی  پرده

در حاشیه ی مستطیلی خورشید

خودم را

بر بستر چوبی یک میز

قاب می گیرم.

 

زنگی بیدار خواهد شد

و به اجبار مرا

                   زنده خواهد کرد

و قاب از من تهی خواهد ریخت.

 

پ. ن: به حمد الله این امتحانات کوفتی به پایان رسید و حالا تابستونمه فصل شادی و خنده فقط یه فرق داره یه خورده برف باریده ،زیادم فرقی نداره با  تابستون البته.این مدتی که نبودم و به دوستان سر نزدم علتش همین امتحانات بود.اما اصلا نگران نباشید،حالا برگشتم!!

 

پ.ن: تقریبا حوصله ی هیچ چیو ندارم .از وقتی که برگشتم خونه 5 تا کتاب خوندم. از 24 ساعت تقریبا 14 ساعتشو در حال کتاب خوندنم.اگه همینقدر یا نه یک هفتم این زمانو درس می خوندم الآن همه ی پله های ترقی رو طی کرده بودم.

 

پ.ن:از زندگیتون لذت ببرید.همبنجوری الکی الکی لذت ببرید. همینجوری الکی خوش باشید.

|+| نوشته شده توسط ع-وریا در سه شنبه بیستم بهمن 1388  |
 از ماهیان کوچک این جویبار کلی نهنگ زاده شدند!!!

همینجوری تصمیم گرفتم دوباره برگردم.بیکار بودم.از خواب پا شدم با خودم گفتم حالا باید چه کنم؟بعد دوباره با خودم گفتم هر غلطی که دوست داری بکن چه فرقی می کنه.

حالا م دارم غلط میکنم دیگه!!!

 

چند وقت پیش یکی از سروده های اسمعیل خویی نظرم رو جلب کرد: "از ماهیان کوچک این جویبار/ هرگز نهنگ زاده نخواهد شد"

اما این روزا داره خلافش ثابت میشه. کلی ماهی کوچیک بودن که حالا نهنگ شدن و تو خیابونای پایتخت دارن واسه حقشون خون میدن.

 

هر شب ستاره ای به زمین میکشند و باز

این آسمان غمزده غرق ستاره هاست...

 *****

همه چیز این روز ها به هم ریخته است.هیچ چیز آن طوری نیست که باید باشد.نمی دانم شاید هم دقیقا همان طوری ست که باید باشد و تا الآن نبوده است.

تاریخ دوباره تکرار می شود همان اشتباه ها ، همان حوادث.

امروز همان هایی که شاه مارکسیست های اسلام گرا خطابشان می کرد بی دین و ملحد و گبر و محارب لقب گرفته اند ودر خیابان های خیلی از شهرها آزادی شان را طلب می کنند.

و همان چماقدارانی که آن روزها سینما رکس را به آتش کشیدند امروز حسینیه ی جماران را به هم میریزند.

تاریخ تکرار می شود،آن روزها نمی دانم شاه کی را بهانه می کرد اما امروز حسین را دارند پیراهن عثمان می کنند برای فرزندان این مملکت،دارند به اسم حسین آدم می کشند.

مذهب علیه مذهب خطرناکتر از آن چیزی ست که به نظر می رسید.

و مذهب(بهتره بگیم مذهب پریم)دارد باز هم مردم را فریب میدهد.

 

 

اوووه یه پا سیاستمدار شدمااااااااااااا

متاسفانه دفتری که شعرامو توش مینویسم رو سنندج جا گذاشتم واسه همین شعری ندارم که بنویسم.

حالا یه شعر قدیمی مینویسم

 

 

بایست که قلب چوبی اش هم می مرد

تا کی قسم دروغ باید میخورد

یک مهره ی سوخته بود از اول چون

آدم نشده هنوز گندم می خورد

|+| نوشته شده توسط ع-وریا در شنبه دوازدهم دی 1388  |
 فقط فیلترم مونده که اگه بکشم=سرطان. بکشم؟

من همینجا تمام می شوم هر چند خیلی پیشتر از اینها ته کشیده بودم.و هیچکس جز خودم نیست که برای تمام شدنم با او درد دل کنم. من تمام خانواده ی خودم هستم و هیچ نیستم جز خودم که همینجا تمام می شوم. و به اندازه کافی آنقدر هستم که خودم را تنها نگذارم.

چون کمی از هیچ بیشتر نقطه دارم.

شاید باز هم شروع شوم اما بدون شک الآن نیست.

|+| نوشته شده توسط ع-وریا در جمعه بیست و یکم تیر 1387  |
 اصلن به کسی چه من کی ام یا کی من؟

خانه مان طعم گناه می دهد و عکس پدر بزرگم توی هال به تمام خانه زل زده انگار دارد همه جا را نگاه می کند همیشه هرجای این خانه ی لعنتی که باشی سنگینی نگاهش احساس می شود . اصلا به من چه که آدم بزرگی بوده یا نه اصلا به من چه چند تا زن گرفته . اصلا به من چه که نوه اش هستم . اصلا به کسی چه من آدمم یا نه . حالم از خودم به هم می خورد . امروز یکی تلفنش را برعکس گرفته بود صدا را برعکس می شنید . اصلا به من چه که هیچ شعری ندارم که بنویسم. کاش من هم صدا ها را برعکس می شنیدم تا شاید تیمارستان هم راه خوبیه ها.نه؟؟؟؟ این یکی دو ماه را اینقدر الکی خندیدم که حالم از خودم استفرا(غ یا ق ؟نمی دونم).تازه خودمم. لعنت به من به تو به تمام گذشته ها/لعنت به هر چه یاد تو را یادم آورد .

ای کاش مرا آتش مرا سنگ مرا تیغ .ای کاش مرا خودکشی. اصلا به کسی چه که من از سکس بدم میاید . اصلا به کسی چه از خدا چه خاطره ای دارم.اصلا این روزها مشروب گیر نمیاد . اصلا لعنت به هرچی آخونده لعنت به هر چی دینه. لعنت به کسی که این مشروبو کار خوبی کرد ساخت. اتانول پدر هر چی اینجایی رو در آورد . اصلا به کسی چه من از ابسلوت بدم میاد . به کسی چه بین اتانول و کنیاک کدومو انتخاب می کنم. من تو ترکم آره .به کسی چه دهنم بو سیگار میده یا نه به کسی چه وینستون فیلتر سفید خوبه یا قرمز که خداییش بهتره.

من اینجوری لباس تنم می کنم. من اینم . دوست ندارم خودم باشم .حالم از هرچی من دنیا به هم می خوره. دوست دارم برقصم.من اصلا دوست دارم با عقاید نئوکانتی برقصم . به کسی چه ؟؟؟؟؟

می خوام ...

هیچی نمی خوام. مردم از این دلهره ی لعنتی . مردم از خودم از تو از همه من دوست دارم اینجوری باشم یانه اصلا من کدومم اینم یا اون .اصلا از محاوره ای نوشتن بدم میاد .

من کی ام؟ کی منم؟ تا حالا شده بخندید . نه من هیچ وقت نخندیدم . تا حالا دوست داشتید وسط خیابون برقصید؟تا حالا جلبتون کردن.تا حالا فحش مادر شنیدید؟تا حالا شده از یه دختر بیشتر از خودتون متنفر باشید؟.من از خودم بیشتر از همه متنفرم.

آه ،دریای من در تمام مدت عمر 4 ماهه ام تلخ بود. "دریای تلخ" من هرگز از تو نخواهم نوشید زود خشکیدی.

من دوباره درگیرم

یک لوت تگرگ تیز مهمانم کن

یک ابر تر و تمیز مهمانم کن

باران و تگرگ و برف ها را بگذار

یک جرعه سراب عزیز مهمانم کن

 

من منتظر

کار واژه ی"تنهایم"

و دشتی علف

سالهاست صبرم را قلقلک می زند.

چشمانم را که بسته ی بسته

به بازترین پنجره ی دنیا می اندازم

من منتظر

ایستاده ام

در انتظار کسی که نمیدانم...

 

دوتا شعر هم از خودمه همینجوری گفتم.بابت چرند های بالا و بین محاوره و لفظ قلم سرگردانی هم شرمنده ،تراوشات یک ذهن بیماره.ذهن من.

و اس ام اسی که بعد از جنایت ایوان غرب برام اومدو می خوام اینجا بنویسم.نمی دونم نویسندش کیه البته حدس می زنم کی باشه.

"دیگر برای خون فرقی نمی کند که از رگهای من و تو بگذرد یا از جوب خیابان. با من از فلسطین نگو! اینک از کشتار وحشیانه و جوهای خون شهر بی پناه من، از شهیدان اردیبهشت ایوان سخن بگو.انسان دلش می گیرد.تسلیت باد "ایوان غرب"بی دفاع."

جنایت های تکراری ...

|+| نوشته شده توسط ع-وریا در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387  |
 سرم از گیج می رقصد!!!

هدف را که از آدم بگیری میمیرد،من مرده زاده شدم...

مدتی ست که خودم را گم کرده ام. مدتی ست که فهمیده ام که این منی که همیشه من بود،هیچگاه من نبوده است...منم گم شده.

من هیچ وقت من نبوده ام. تازگی ها فهمیده ام که هیچ گاه آن چیزی نیوده ام که فکر می کردم. می خواهم بزنم تو گوش خدا .

می خواهم خدا را گاز بگیرم .

می خواهم بمیرم...

رسالتم را مشکوکم و دیگر خودم هم به خودم ایمان ندارم .

سرم را که مچاله ی مچاله...

پرت می کنم توی خیابان این مردم همیشگی

درین روز همیشگی

شب که برسد

افکار خط خطی چالش

به بالش کشیده می شوند

چند نفر امشب بالش هایشان را گاز می گیرند؟؟؟؟

دلم تنگ شده برای خودم...در بین شما کسی نیست که مرا پیدا کرده باشد ؟

یک پیک عرق سگی جایزه اش ،خدا هم ساقی

بایست که قلب چوبی اش هم می مرد

تا کی قسم دروغ باید می خورد

یک مهره ی سوخته بود از اول چون

آدم نشده هنوز، گندم می خورد

 

از چتری بیکران ترا خواهم برد

بارانی ام از خزان تو را خواهم برد

از کاهش قطره قطره ات چندین متر

بالاتر از آسمان تو را خواهم برد

 

دریای نگاه تو سراسر خورشید

از عشق تو زد به سیم آخر خورشید

آن عینک آفتابیت را بگذار

چشمان تو داغ می زند بر خورشید

 

بر زخمی قلب او نمک ریخته است

بر روزی نان او کپک ریخته است

بر باور آیینه ای اش تاریکی

انگار ترک ترک ترک ریخته است

هم رباعی ها و هم سپید از خودم است 40 یا 50 روزی از رباعی نوشتنم می گذرد نقص زیاد دارند. شعر ها را لطفا نقد کنید . بی رحم باشید

می خواهم بروم نمی دانم کجا شاید به شیراز بروم پیش شنیا ، یا به کوه بزنم. یا بلند ترین ساختمان این شهر لعنتی که هیچ ساختمان بلندی ندارد را سقوط کنم...

راستی با انتصابات چطورید؟؟؟؟

 

لعنت به همه شان حالم از هر چه حکومتی ست به هم می خورد.

خودم هم دیوانگی خوب است...

|+| نوشته شده توسط ع-وریا در جمعه هفدهم اسفند 1386  |
 نیمی قربانی نیمی شریک جرم مثل همه...

4 ماه وقت زیادی برای نبودن است و کلنجار رفتن و تنها بودن و تنها ماندن و داد زدن( خوبه که آدم 4 ماه نباشه؟) شدیدا احساس می کنم دیوانه شده ام و شدیدا دوست دارم چشمم را گاز بگیرم چون گاز چراغ دارد چشمم را کور می کند واین امتحانات لعنتی به تعویق افتاده حالم را خراب کرده است .3 روز مانده به اولین امتحانم و هنوز هیچ کدام از جزوه های درسی ام کامل نیست. این 4 ماه احتمالا 4 ماه خوبی بود به اندازه ی کافی فحش دادم به اندازه ی کافی دعوا کردم به اندازه کافی بازداشت شدم...تنها جایی که می توانستم فکر کنم و لذت ببرم و بدانم که هستم را از من گرفتند لعنت به این رژیم لعنتی(همینجاش بد بود فقط که اصلا کم نیست) .بی پاتقی الافم کرده و احتمالا شبیه آدم های آسمون جل راه می روم حوصله خانه ماندن را ندارم و اصلا حالم از خودم به هم می خورد.احتمالا امروز عاشورا بود واحتمالا من در تمام عمرم 2 یا 3 بار بین مردم این روز رفته ام که آخرین بارش امروز بود . و مادرم احتمالا فکر می کرد که آدم شده ام(از آن آدم ها که او دوست دارد .(با چهره ای نورانی)). 1 ساعت بیرون بودم . همه ی مردم مثل هم بودند .یک عده وسط خیابان با زنجیر روی سر و کولشان می زدند و یک عده هم اطرافشان را گرفته بودند من که مدتی بود از دست زندگی تکراری خلاص شده بودم فهمیدم که همه ی مردم امروز تکراری اند شدیدا دچار یاس شدم و شدیدا دخترها آرایش کرده بودند و پسرها مثل مانکن ها شده بودندو... اما نمی دانم چرا در این بین هر حاج آقا و حاج خانومی که می رسید به من گیر میداد . احتمالا شبیه آسمون جل ها راه می روم مثل خودم شده ام(خوبه که آدم مثل خودش باشه؟).این 4 ماه نوشتنم را هم خراب کرد . راستی برای اولین بار طنزی نوشتم(برای نشریه ی دانشگاه) که البته اجازه ی چاپ پیدا نکرد.و کلی دعوا هم کردیم واین رییس حراست احمق دانشگاه هر بار که مرا احضار می کند از من می پرسد که (قبلا حراست اومدی؟) گیج تشریف دارند احتمالا. کمیته انضباطی هم که اگر خدا بخواهد احتمالا دست از سرم برداشته . می خواهم وهید را با سنگ بزنم. نمی دانم چرا . دیوانگی هم عالمی دارد.

و اما هندوستان...

می رسیم به شعر

با شعری از دوست ندیده ام کیوان براهنگ عزیز شروع می کنم

شادی بدون گاز اشک آور نمی آید

نان و نمک بی گریه ی مادر نمی آید
وقتی که خاک از روح باران بیخبر باشد
در این زمین گلهای عاشق درنمی آید
دیگربه دوش واژه ها بار رسالت نیست
بعد از غزل قدیسه ی دیگر نمی آید
کو منجی احساس؟... نه... از پرچم کاوه
بویی به غیراز بوی اسکندر نمی آید
حالا مصدق رفته وتنهای تنهاییم
منجی ما با گونه های تر نمی آید
گل کاغذی تصنیف سرخی ازشهادت نیست
باعشق جان دادن به نیلوفر نمی آید
ای کاش خورشید حقیقت واقعیت داشت
شبهای سرد انتظارم سر نمی آید
تنها توهم مانده وبغضی پرازغربت
در حسرت کاری که از من بر نمی آید

وشعری از وهید پسر عم ملنگم

روی سخن رباعی ام با باباست

او خربزه خورده است لرزش با ماست

تا خربزه هست زندگی باید کرد

این فلسفه ی وجودی این دنیاست

و چند تا هم از خودم

چشمان مترسکیش از کاه تهیست

ازکوری چشم او کلاغی نگریست

دریای تخیلش پر است از گندم

دریا زده ی موج کویری خالیست

و

شب بر رخ خورشید شتک می ریزد

بر باور سنگی تو شک می ریزد

سر برافرازی ازین بی آغوش

از مشرق بسترم نمک می ریزد

و اما سپید

پرسه می زنم میان واژگان تنهایی

و کفر های نورس از زبانم جاری می شوند

و رسالتم اثبات خواهد شد

اگر تمامتان به قصاصم حکم کنید

پشتم گرم است به پرندگان فصلی تیر های چوبی بی درخت

و متولد خواهد شد از نو خدا

با دم یک بد مست

و نفرین های پیر هرزگان

هویت چندین هزار ساله ی ما خواهد بود

من می گم دیوونه شدم...

و

سوختم!!!

ادامه ام را نسوختید

بی هیزم جنگل خاموش

تنها کورسویی باقیست

نیمه جان سوخته ام را نظاره گر باشید

و زمزمه گر باشید

در گوش های کرتان

هردم سپیده را

و کورسو خاموش...

سپیده

تصویر گنگ کتاب های کهن

و شب

مدیحه ای جاوید...

|+| نوشته شده توسط ع-وریا در شنبه بیست و نهم دی 1386  |
 من و گلسرخ.تنهاترین تنها

الآن که دارم مینویسم صدای گرم فرهاد را در گوشم حس می کنم "...جای پاهای تموم قصه ها / رنگ غربت تو تموم لحظه ها / مونده روی صورتت تابدونی/حالا امروز چی ازت مونده به جا..."وبه آرامی به زمزمه اش ادامه می دهد.

و من از تمام شعر های فرهاد تنهاترم و خالی تر . اما من تنهایی را بی نهایت دوست دارم با این وجود هیچ وقت دوست نداشته ام تنهایم بگذارند.دلم گرفته است و به سهراب فکر می کنم که شعرش چقدر ملموس است"...چه فکر نازک غکمناکی /حیات نشئه ی تنهاییست..."و سخت هم تشنه ی تنهاییست و با خود می اندیشم که چه آسان به بازی گرفته شدیم و می دانم تمام رویا ها و پیروزی ها همه و همه فریب بودند.دیگر حوصله ی نوشتن ندارم . شاید اصلا دیگر ننویسم .

شعرم را بخوانبد و نظرتان را بگویید.

من گل سرخی را می شناسم

که در روزان بی آب

تن به دستان هرزه ی اطفال می دهد

و غرورش را

در آب گند لیوان

چال می کند

و با خود می جنگد

که لیوان بهتر است

یا زخم خار های یادگار از

بته ی بی بته ی خود

که آب بدتر می سوزاندشان.

و خواب هایش پرند از

آب کوپنی

و اطفالی که

آب را هدیه می دهند...

ع-وریا

|+| نوشته شده توسط ع-وریا در شنبه هفدهم شهریور 1386  |
 
 
بالا