تبليغاتX
از آلامتو-کشور طلوع خورشید
بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه که بدان می نگری

الآن که دارم مینویسم صدای گرم فرهاد را در گوشم حس می کنم "...جای پاهای تموم قصه ها / رنگ غربت تو تموم لحظه ها / مونده روی صورتت تابدونی/حالا امروز چی ازت مونده به جا..."وبه آرامی به زمزمه اش ادامه می دهد.

و من از تمام شعر های فرهاد تنهاترم و خالی تر . اما من تنهایی را بی نهایت دوست دارم با این وجود هیچ وقت دوست نداشته ام تنهایم بگذارند.دلم گرفته است و به سهراب فکر می کنم که شعرش چقدر ملموس است"...چه فکر نازک غکمناکی /حیات نشئه ی تنهاییست..."و سخت هم تشنه ی تنهاییست و با خود می اندیشم که چه آسان به بازی گرفته شدیم و می دانم تمام رویا ها و پیروزی ها همه و همه فریب بودند.دیگر حوصله ی نوشتن ندارم . شاید اصلا دیگر ننویسم .

شعرم را بخوانبد و نظرتان را بگویید.

من گل سرخی را می شناسم

که در روزان بی آب

تن به دستان هرزه ی اطفال می دهد

و غرورش را

در آب گند لیوان

چال می کند

و با خود می جنگد

که لیوان بهتر است

یا زخم خار های یادگار از

بته ی بی بته ی خود

که آب بدتر می سوزاندشان.

و خواب هایش پرند از

آب کوپنی

و اطفالی که

آب را هدیه می دهند...

ع-وریا

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 15:11  توسط ع-وریا |