تبليغاتX
از آلامتو-کشور طلوع خورشید - نیمی قربانی نیمی شریک جرم مثل همه...
بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه که بدان می نگری

4 ماه وقت زیادی برای نبودن است و کلنجار رفتن و تنها بودن و تنها ماندن و داد زدن( خوبه که آدم 4 ماه نباشه؟) شدیدا احساس می کنم دیوانه شده ام و شدیدا دوست دارم چشمم را گاز بگیرم چون گاز چراغ دارد چشمم را کور می کند واین امتحانات لعنتی به تعویق افتاده حالم را خراب کرده است .3 روز مانده به اولین امتحانم و هنوز هیچ کدام از جزوه های درسی ام کامل نیست. این 4 ماه احتمالا 4 ماه خوبی بود به اندازه ی کافی فحش دادم به اندازه ی کافی دعوا کردم به اندازه کافی بازداشت شدم...تنها جایی که می توانستم فکر کنم و لذت ببرم و بدانم که هستم را از من گرفتند لعنت به این رژیم لعنتی(همینجاش بد بود فقط که اصلا کم نیست) .بی پاتقی الافم کرده و احتمالا شبیه آدم های آسمون جل راه می روم حوصله خانه ماندن را ندارم و اصلا حالم از خودم به هم می خورد.احتمالا امروز عاشورا بود واحتمالا من در تمام عمرم 2 یا 3 بار بین مردم این روز رفته ام که آخرین بارش امروز بود . و مادرم احتمالا فکر می کرد که آدم شده ام(از آن آدم ها که او دوست دارد .(با چهره ای نورانی)). 1 ساعت بیرون بودم . همه ی مردم مثل هم بودند .یک عده وسط خیابان با زنجیر روی سر و کولشان می زدند و یک عده هم اطرافشان را گرفته بودند من که مدتی بود از دست زندگی تکراری خلاص شده بودم فهمیدم که همه ی مردم امروز تکراری اند شدیدا دچار یاس شدم و شدیدا دخترها آرایش کرده بودند و پسرها مثل مانکن ها شده بودندو... اما نمی دانم چرا در این بین هر حاج آقا و حاج خانومی که می رسید به من گیر میداد . احتمالا شبیه آسمون جل ها راه می روم مثل خودم شده ام(خوبه که آدم مثل خودش باشه؟).این 4 ماه نوشتنم را هم خراب کرد . راستی برای اولین بار طنزی نوشتم(برای نشریه ی دانشگاه) که البته اجازه ی چاپ پیدا نکرد.و کلی دعوا هم کردیم واین رییس حراست احمق دانشگاه هر بار که مرا احضار می کند از من می پرسد که (قبلا حراست اومدی؟) گیج تشریف دارند احتمالا. کمیته انضباطی هم که اگر خدا بخواهد احتمالا دست از سرم برداشته . می خواهم وهید را با سنگ بزنم. نمی دانم چرا . دیوانگی هم عالمی دارد.

و اما هندوستان...

می رسیم به شعر

با شعری از دوست ندیده ام کیوان براهنگ عزیز شروع می کنم

شادی بدون گاز اشک آور نمی آید

نان و نمک بی گریه ی مادر نمی آید
وقتی که خاک از روح باران بیخبر باشد
در این زمین گلهای عاشق درنمی آید
دیگربه دوش واژه ها بار رسالت نیست
بعد از غزل قدیسه ی دیگر نمی آید
کو منجی احساس؟... نه... از پرچم کاوه
بویی به غیراز بوی اسکندر نمی آید
حالا مصدق رفته وتنهای تنهاییم
منجی ما با گونه های تر نمی آید
گل کاغذی تصنیف سرخی ازشهادت نیست
باعشق جان دادن به نیلوفر نمی آید
ای کاش خورشید حقیقت واقعیت داشت
شبهای سرد انتظارم سر نمی آید
تنها توهم مانده وبغضی پرازغربت
در حسرت کاری که از من بر نمی آید

وشعری از وهید پسر عم ملنگم

روی سخن رباعی ام با باباست

او خربزه خورده است لرزش با ماست

تا خربزه هست زندگی باید کرد

این فلسفه ی وجودی این دنیاست

و چند تا هم از خودم

چشمان مترسکیش از کاه تهیست

ازکوری چشم او کلاغی نگریست

دریای تخیلش پر است از گندم

دریا زده ی موج کویری خالیست

و

شب بر رخ خورشید شتک می ریزد

بر باور سنگی تو شک می ریزد

سر برافرازی ازین بی آغوش

از مشرق بسترم نمک می ریزد

و اما سپید

پرسه می زنم میان واژگان تنهایی

و کفر های نورس از زبانم جاری می شوند

و رسالتم اثبات خواهد شد

اگر تمامتان به قصاصم حکم کنید

پشتم گرم است به پرندگان فصلی تیر های چوبی بی درخت

و متولد خواهد شد از نو خدا

با دم یک بد مست

و نفرین های پیر هرزگان

هویت چندین هزار ساله ی ما خواهد بود

من می گم دیوونه شدم...

و

سوختم!!!

ادامه ام را نسوختید

بی هیزم جنگل خاموش

تنها کورسویی باقیست

نیمه جان سوخته ام را نظاره گر باشید

و زمزمه گر باشید

در گوش های کرتان

هردم سپیده را

و کورسو خاموش...

سپیده

تصویر گنگ کتاب های کهن

و شب

مدیحه ای جاوید...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 22:20  توسط ع-وریا |